توجه * توجه

سایت در دست بازطراحی است

لطفا صبور باشید

خانه / سرویس پیرو / حاشیه‌ / داستان کوتاه / عشق پنهانی

داستان کوتاه / عشق پنهانی


با دیدن موی مجعّد و عفّت دخترانه اش بند دلش از هم گسست نتوانست نگاه اولش را نیمه تمام بگذارد بار دیگر به سختی  نگاهی کرد ولی آرام و گذرا، اولین باری بود که یک نگاهی چنین پر الهام او را زمین گیر کرده بود، کنار جدول خیابان با تمام التهاب و دلهره اش نشست این حس و حال مال خودش نبود مهمان نا خوانده ای بود که در کلبه دل او مسکن گزیده بود وقتی به خودآمد دیگر از دختر جوان خبری نبود خدا را شکر کرد نفسی راحت کشید و به راه خود ادامه داد .

رنگ آبی آسمان کم کم به سرخی غروب گراییده بود و صدای موذن از گلدسته های حرم رضوی، فضای شلوغ  شهر را پر کرده بود با شنیدن صدای اذان راه خود را به طرف حرم کج کرد، حرکت ماهی های داخل حوض حرم برایش لذت آور بود، با آرامش خاصی شروع کرد به وضو گرفتن صورت را با زلالی آب تطهیر کرد و دست ها را از آرنج به قصد شستشو داخل آب برد همین که خواست با دست مرطوبش مسح سرش را آغاز کند باز دوباره همان نگاه و همان صورت در جلوی مردمک چشمانش جلوه گر شد بی حرکت ماند ولی اینبار به خودش اذن نداد که نگاه دومش را روانه صورت جذاب دختر جوان کند برایش سخت بود ولی سر به زیر انداخت و آرام این ذکر را زیر لب زمزمه کرد :

یا حبیب من لا حبیب له

با این که نگاه مجذوبانه دختر جوان موالات وضویش را شکسته بود ولی او باز از نو وضویی تازه ساخت و به جای پیوستن به صف جماعت نماز، تنهایی در گوشه از صحن حرم تکبیر نماز بست آیه های قرآن را اینبار با صدای رسا و لرزان تکرار می کرد وقتی به آیه :ایاک نعبد و ایاک نستعین رسید اشک از چشمانش سرازیر شد و دلش شکست، بارها این آیه را تکرار کرد .

وقتی به قنوت نمازش رسید دلش آرام گرفت،جواب استعانتش را یافته بود روبروی نگاهش، بر روی کاشی کاری های فیروزه ای دیوار صحن، جمله ای عقده دلش را تشفّی بخشید و آرام و بی صدا به جای دعای قنوت نمازش، آن ذکر مکتوب را در دلش زمزمه کرد :

مَنْ عَشِقَ وَ کَتَمَ وَ عَفّ  َ‏وَ مات،َ ماتَ شَهیداً . . .
هرکس عاشق شود و عشق خود را پنهان کند و عفّت بورزد و در این حال بمیرد شهید از دنیا رفته است …


  • جناب آقای مسعود بازرگان

پاسخ دهید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.