توجه * توجه

سایت در دست بازطراحی است

لطفا صبور باشید

خانه / سرویس پیرو / حاشیه‌ / داستان کوتاه/ بدون پا، بدون کفش

داستان کوتاه/ بدون پا، بدون کفش


پژواک صدای قهقهه کوچه را پر کرده بود

که ناگهان با دست های روغنی و دوچرخه ی قدیمی زنجیر پاره کرده، پدر وارد حیاط خانه شد

قبل از این که نفسی چاق کند چشمش به وحید افتاد که پا برهنه و کِز کرده و سر به زیر روی کُنده ی بریده شده نشته بود

پسرم وحید بلند شو، چه شده، چرا ناراحتی عزیزم

برو کفش هایت را بپوش، بیا تا دوچرخه ی بابا را تعمیر کنیم

وحید سرش را بلند کرد و نگاهی به کفش های کهنه و پاره شده اش که درون زباله دان کنار در بود انداخت

و بعد، نگاهی معنا دار به صورت خسته از کار پدر

پدر نیز که تهی از پاسخ و پول بود

با همان دست های روغنی کفش های خود را در آورد و کنار کفش های وحید گذاشت

وحید، بغضش ترکید و پا برهنه از خانه بیرون زد

درون کوچه مردی را دید

که پا ندارد

و مرد

با دیدن چهره ی بهت زده ی وحید

قهقهه اش فروکش کرد.

بفهمیم ، قدر داشته هایمان را


  • جناب آقای حسین کاوه

پاسخ دهید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.