توجه * توجه

سایت در دست بازطراحی است

لطفا صبور باشید

خانه / سرویس پیرو / حاشیه‌ / دل نوشته/ شاید نمانده توانی که جان دهم

دل نوشته/ شاید نمانده توانی که جان دهم


هنوز دلم تنگ نگاهی است که نمی دانم کی نصیبم می شود 
هنوز صبر می کنم 
هنوز جمعه ها را می شمارم تا به آخرین جمعه ی انتظارت برسم
هنوز دلم را تسلی می دهم 
تسلی دردی که عمری است مرا از پای انداخته است.
من تسلی نمی خواهم
من فقط تو را می خواهم
می دانم! می دانم که آسمان بدتر از من ندیده است
می دانم که حضورم حجاب ظهورت شده است
من اگر دلی دارم سیاه تر از شب تار
اگر وجودم تیره و تار است
اگر دردهایم بی شمار است
می نشینم! می نشینم تا تو بیایی و عشق را در وجودم زنده کنی
تو که بیایی غروب من دوباره صبح می شود
تو که بیایی شب زنده داری هایم رنگ می گیرد و نور وجه اللهی تو را می گیرد
من تو را می خواهم
تنها تویی که درد این غربت هزار و چندصدساله را درمان می کنی
آقا!
دیگر تحمل این آسمان غم را ندارم
دیگر نمانده توانی که صبر کنم
آقا!
تو هم غریبی و خسته از این زمین
من هم دگر بریده ام از این همه گناه
دیگر دلم بهانه ی ماندن نمی کند
شاید دگر نمانده توانی که جان کند
فقط
این را بدان که:
هر وقت این دلم ز زمین و  زمینیان خسته می شود
در گوشه ی دلم زمزمه ام یک کلام هست:
درد ما جز به ظـــــهورش مداوا نشود


  • حجت الاسلام سید مرتضی موسوی

پاسخ دهید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.