توجه * توجه

سایت در دست بازطراحی است

لطفا صبور باشید

خانه / سرویس پیرو / حاشیه‌ / داستان کوتاه / روایتی از شیدایی همسران مدافعین حرم

داستان کوتاه / روایتی از شیدایی همسران مدافعین حرم


بسم الله الرحمن الرحیم

“شیدایی”

یادم نمی رود، همه چیز از روضه غارت خیام شروع شد، در خاموشی فضای اتاق خانه و گریه های آرام مریدان شما اهل بیت، بغض امانش نداد و به یکباره تنش شروع به لرزیدن کرد و با صدای فریادی جانسوز به اغماء رفت.
حکایت این خاطرات به ظاهر تلخ برایتان همانند توضیح واضحات است بانو!
روایت هجرت حسین به محضرتان تسکین دردهای من است و تداعی لحظه هایی که شروع سوختن او بود و آغاز شیدایی من…

پرده اول؛
دانه های سپید برف، فضای حیاط بیمارستان را یکسر سفید پوش کرده بود، رقیه بی قرار تو بود و با چشمان کوچک و بی قرارش روی شیشه ی پنجره ی اتاق بیمارستان که بخار گرفته بود، نقاشی می کشید؛ نقاشی اش اگر چه زیبا نبود و رنگ و نگاری زیبا نداشت ولی پر از مهر و عاطفه بود؛ دخترکی که با دو دست کوچکش عاشقانه دست پدر و مادرش را گرفته بود و با لبخندی زیبا به تو می نگریست، تویی که بر روی تخت بیمارستان خوابیده بودی، تنت سرد بود و پیشانی ات عجیب به سفیدی می زد، این حال عجیب تو بی سابقه نبود، بارها شده بود که بعد از شنیدن مصائب تلخ خاندان اهل بیت بی قرار شده بودی و حتی برای لحظه ای ترک عقل گفته بودی. من مبهوت و خیره، نظاره گر نقاشی رقیه بودم، اشاره کوچک چشمان تو کافی بود تا دخترت دوباره تو را در آغوش بگیرد، بعد از چند ساعت چشم گشوده بودی ولی این بار خنده ات آن خنده همیشگی نبود، با اینکه رقیه را سخت عاشقانه به سینه فشرده بودی و گیسوهای بلند و سیاهش را بو می کشیدی ولی آسمان چشمانت بارانی بود و با حالتی عجیب به من می نگریستی. این عادت همیشگی تو بود که با نگاهت بیشتر سخن میگفتی تا با زبانت. حتی برای لحظه ای معنی تلخ و مبهم نگاهت را خواندم، دلم لرزید، طاقتم کم شد، دستانت را عاشقانه گرفتم، سرد بود نتوانستم غریبی احوالت را تحمل کنم، اشک هایم جاری شد و تو برای اینکه فضای غم انگیز اطرافمان را شادی ببخشی باز شروع کردی به شوخی های فرح انگیز همیشگی ات. در همان شب بود که وقتی در لحظات آخر، چشمم به نقاشی روی شیشه افتاد، دیدم که از بین تصویر ما سه نفر، فقط نقش تو را قطرات کوچک بخار روی شیشه شسته و آنجا بود که تعبیر معنی نگاهت را فهمیدم، تعبیری که بیان گر شروع سوختن تو بود و آغاز شیدایی من.

پرده دوم؛
با شنیدن خبر حمله یزیدیان زمان به اطراف زینبیه در دمشق، دلواپسی و نگرانی های حسین بیشتر و بیشتر می شد، صبح ها عادت داشت که بعد از نماز صبح زیارت عاشورا بخواند ولی دیگر این روزها گریه های ما بین زیارت امانش نمی داد و نمی توانست دعا را تا به آخر برساند. حال این روزهایش عجیب شده بود، رقیه را بیشتر در آغوش می گرفت و بیشتر بوسه نثار صورت زیبای او می کرد.
با گذشت روزها، من شاهد حال پریشان او بودم و می دیدم که چطور سوختن را به جان می خرد ولی لب به سخن نمی گشاید.
پنج شنبه، غروب، پایان روزه سکوت او بود بعد از اینکه نماز مغربش را خواند سفره را پهن کردم تا روزه اش را افطار کند، همین که چشمش به آبی که داخل کاسه ی فیروزه ای رنگ ریخته بودم افتاد، بغض اش شکست و با گریه زبان به افطار کردن گشود،جمله ای گفت که وجودم را آتش فرا گرفت:
– زهرا جان! نمیتوانم بیش از این شاهد غربت حرم ناموس شیعه باشم. یزیدیان زمان به نیت جسارت به حرمین دو بانوی بزرگوار، زینبیه را محاصره کنند و آنوقت من که ادعای شیفتگی خاندان رسالت را دارم در خانه ام بنشینم و دست روی دست بگذارم…

پرده سوم؛
حسین را عاشقانه دوست داشتم و او هم همین را با تمام وجود درک می کرد، پنج سالی که از زندگی مشترکمان می گذشت حتی یکبار هم نتوانسته بودم شبی فراقش را تحمل کنم، عزیز ترین کس زندگیم بود، خیال بی او بودن توان را از جسمم می ربود و قلبم را به لرزه در می انداخت.
امسال سومین سال حضور رقیه در میان ما بود، ولی مهر مادری هم نتوانسته بود حتی کمترین خللی در عشق و علاقه من به حسین ایجاد کند. اکنون مانده بودم میان برزخ عشق خودم به حسین و علاقه او برای اعزام شدن به سوریه.
با اینکه حسین هیچ وقت حتی کوچک ترین درخواستی در این باره از من نکرده بود ولی حالات پریشان او گویای همه چیز بود. ماجرای رفتن حسین کابوس شب هایم شده بود و خواب را از چشمانم می ربود.
بیشتر از اینکه نگران رقیه باشم، اضطراب تنهایی خودم دیوانه ام می کرد. همانند عاشقی شده بودم که هر لحظه معشوقش را در میانه طوفان سهمگینی می دید ولی یارای نجات او را نداشت. نمی دانستم این حسی که نسبت به حسین دارم اسمش خودخواهی است یا عشق، ولی هر چه بود قدرت تصمیم را از من می گرفت و نمی توانستم خود را لحظه ای جدا از حسین تصور کنم. آشفتگی دیگر امانم نمی داد به چشم خویش میدیدم که وابستگی و عشق و علاقه شدید من به حسین مانعی شده بود در برابر خواسته ی دل او، بخاطر نجابت و عشقی که به من داشت دیگر حرف از رفتن به سوریه نمی زد، هنگامی که تلویزیون در رابطه با سوریه خبری را تیتر میکرد سریع کانال را تغییر داده و موضوع بحث را عوض میکرد، میدانستم که همه ی این خود خوری ها و صبر و تحملش بخاطر من است. به زبان قال لسان لب به شکوه نمی گشود ولی زبان حالش مدام شوق رفتن داشت و آرزوی سوختن. همه ی اعضای وجودم قلب شیفته ام را بخاطر خودبینی ملامت می کردند ولی من باز حیران شیفتگی دل خودم بودم و جرأت نداشتم که حرف حق را بازگو کنم.
عصر جمعه دیگر تحملم به سر آمد، باید میزان صداقت عشق و علاقه خودم را می سنجیدم، مثل همیشه باز تنها دستگیره ام آیه های قرآن بود.
وضو گرفتم و با تمام اضطراب و دلهره، خودم را تسلیم تقدیر خدا کردم، به نیت استخاره برگی از کتاب خدا را گشودم، هنوز هم دلم پر آشوب بود، پلک هایم را بسته بودم و میترسیدم که نتوانم بهای صداقت عشق خودم را بپردازم، دل به او بستم و خود را تسلیم قضای او کردم، چشم هایم را آرام آرام باز کردم. آیه را که خواندم دلم از اضطراب و دلهره خالی شد ؛
لَنْ تَنالُوا الْبِرَّ حَتَّى تُنْفِقُوا مِمَّا تُحِبُّونَ وَ ما تُنْفِقُوا مِنْ شَیْ‏ءٍ فَإِنَّ اللَّهَ بِهِ عَلیمٌ…
نیکی را در نخواهید یافت تا آنگاه که از آنچه دوست می دارید انفاق کنید، و هر چه انفاق می کنید خدا بدان آگاه است…
حالت اطمینان به تقدیر خدا فضای دلم را پر کرد، و دانستم که معامله با خدا برتر از هر شیفتگی و دلبستگی است.

پرده چهارم؛
باور نمیکنم که امشب آخرین شب حضور حسین در کنج خانه باشد، گوشه ی اتاق نشسته و دارد بر روی تکه کاغذی حرف دل مینویسد، گمان نکنم که وصیت نامه باشد، زیرا در دلم هیچ التهاب و دلهره ای نیست و این یعنی او باز میگردد.
از من قول گرفته که نامه اش را شب پنج شنبه ای به همراه رقیه بخوانم، نمیدانم که این چندمین نامه ی اوست، ولی اولین نامه اش را یادم هست، شبی که به خواستگاریم آمد از شدت حیاء نتوانست بیشتر از چند جمله صحبت کند، نامه ای به دستم داد و گفت:
این تمام حرف های دل من است، برای یک عمر با هم بودن، بخوان، اگر به دلت نشست، روی مردانگی ام حساب کن…
و بعد از آن نامه بود که دلم بدجور گرفتارش شد. و اکنون نمیدانم که دلم چگونه راضی به رفتنش شده، گویی فهمیده که عاشق پابند معشوقش نیست بلکه دربند اوست، و هر چه معشوق بخواهد عاشق را خلاف امر او سزا نباشد.
هوای بیرون سرد است و دانه های برف آرام آرام دوباره زمین را سفید پوش میکند، رقیه کنار حسین خوابیده و حسین لحظه ای مینویسد و لحظه ای عاشقانه رقیه را نگاه میکند. فردا صبح، حسین راهی سوریه میشود، بانوی دمشق او را طلبیده، اراده کرده که حسین هم از ملازمان حرم باشد.
فردا حسین به آرزویش میرسد و من… نمیدانم شاید هنوز هم نتوانسته ام خودخواهی ام را به پای عشق حسین قربانی کنم. از فردا، رقیه دیگر شب ها با نوازش و بوسه بابایش به خواب نمیرود، قرار است چند صباحی من برای رقیه هم بابا باشم و هم مادر.
امشب تا صبح بیدارم باید کلاهی را که قرار بود برای زمستانش ببافم تمام کنم، فصل سرما امسال چه زود از راه رسید،چه میدانستم که قرار است حسین با آغاز زمستان حتی برای چند ماهی که شده از پیشمان برود. انگار لحظات آخری هم قرار نیست یک دل سیر نگاهش کنم، میترسم مات چهره زیبایش شوم و آنوقت صبح بدون کلاه روانه دمشق شود.

پرده پنجم؛
امروز چهل روز است که از رفتن حسین میگذرد آخرین باری که با هم صحبت کردیم بر میگردد به سی روز قبل، یک ماهی هست که از حسین خبری نیست نه تلفنی زده و نه طبق عادتش نامه ای برایم نوشته، نمیدانم چگونه توانسته ام چهل روز دوری حسین را تحمل کنم، همیشه برایش دلتنگ هستم ولی بی قرار نه، از وقتی دل به رضای خدا داده ام و برای اثبات ارادتم به اهل بیت از حسین دل بریده ام دیگر همه چیز برایم عوض شده، آرام شده ام آرام.
دخترم رقیه شاید گاهی اوقات بهانه بابایش را بگیرد ولی شب ها با دل آرام میخوابد. در طی این چهل روز دوست جدیدی پیدا کرده که اسمش هم نام اسم خودش است؛ رقیه،

می گوید، بابا گفته:
که رقیه سه ساله، بهترین دوست تو خواهد بود برای یک عمر.
بابا راست گفته دخترم، از وقتی که فهمیده بابای دوستش هم مانند بابای خودش به سفر رفته و هنوز که هنوز است برنگشته دیگر بی تابی نمی کند،آرام است آرام.
چه خوب است کسی را داشته باشی که هم دردت باشد،با او حرف بزنی،با هم گریه کنید و وجودش بهانه ای باشد برای زندگی کردن.
بارها خبر حسین را از همکاران و همسفرانش گرفته ام ولی خبری نیست، نمیدانم زنده است یا… ولی هر چه هست دلم همیشه بیاد اوست، نامه اش را هر شب میخوانم، به تنهایی نه، بلکه با رقیه، انگار نامه اش هر روز تمبر جدیدی می خورد و تازه به دستم می رسد، کلماتش زیبا است و آرام کننده، نوشته هایش دل آرام خوبی است برایم میان این همه هیاهو و اضظراب.
در اولین پنج شنبه نبودنش وقتی برای اولین بار نامه اش را خواندم فهمیدم که حسین به این زودی ها برگشتنی نیست، اسمی از شهادت در نامه اش نبود، ولی بازگشت را هم وعده نداده بود، نمیدانم مگر غیر از این دو میتوان سرنوشت دیگری را هم برایش تصور کرد؟
حالا خیال کنیم که مفقود الاثر بماند، ولی خب در آخر باید خبری از او برسد یا نه؟
نمیدانم چه رازی نهفته است میان کلماتش، ولی هر چه هست صبر میکنم، منتظر میمانم.
صدای رقیه از اتاقش به گوش می رسد، نزدیک اتاقش میشوم، صدای زمزمه ای می آید، چه جالب! نامه را باز کرده و دارد بخش هایی که بابایش خطاب به او نوشته را برای دوستش رقیه سه ساله می خواند؛
– ای دختر عزیزم، جگر گوشه بابا!
امروز در ظاهر اگر چه از شما جدا میشوم و عزم سفر میکنم اما تو و مادرت بدانید که همیشه به یاد شما خواهم بود، یادتان نرود که بعد از نماز هایتان من را دعا کنید که سخت محتاج دعا و توجهتان هستم.
اگر در فراق پدرت دلتنگ شدی به یاد رقیه، دختر سه ساله اربابمان باش، همانی که امروز رهسپار حرم اویم و عزمم را جزم کرده ام تا نگذارم حتی نگاه حرامیان روانه حریم مطهر آنان شود.
تو را به دستان کوچک دختر نازنین اربابم حسین علیه السلام میسپارم و از مادرت هم میخواهم که همیشه سائل و ارادتمند محضر بانوی دمشق؛حضرت زینب کبری سلام الله علیها بماند که سعادت زندگی اخروی و دنیوی مان در گرو نگاه رضایت بخش این بندگان صالح خداست…

پایان.


  • جناب آقای مسعود بازرگان

۲ دیدگاه

  1. سلام حسین آقا.
    ممنون بابت ثبت داستان تو سایت.
    عنوان؛روایت شیدایی همسران(مدافعین حرم بانوی دمشق)که پایین بسم الله نوشته شده,به نظر حقیر اضافه است،اگه امکانش هست لطف کن اونو بردار.ممنون

پاسخ دهید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.